|
|
|
|
|
... چون چشم تو مي برد دل از گوشه نشينان همراه تو بودن گنه از جانب ما نيست ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:52 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا نشستم. پنجره اتاق بازه. باد ملایم و خنکی میوزه. صدای گنجشکها از بیرون میآد. هوا نیمه ابریه. آهنگ ملایم و زیبایی دارم گوش میکنم. اما نه! صدای طبیعت بهترین موسیقیه. ضبط و خاموش میکنم. چه اتفاقی در طبیعت افتاده؟! چرا اینقدر درختای کوچه قشنگ شدن؟! برگای تازه، سبز کمرنگ، تازهی تازه! انگار زندگی رو تابش میکنن. اون گل توی باغچه رو نمیگی! قطرههای بارون روی گلبرگهاش بود. دلم میخواست شبنمش و بخورم و زندهتر بشم. خاک چه بوی خوبی میده! بوی عطری پیچیده توی حیاط. ای ناخورده مست... اوه! یه چیزی یادم افتاد. چند سال پیش همین موقعها بود. وسط یه باغ بزرگ روی تاب نشسته بودم. تاب تاب...در عالم زیباییها غرق شده بودم. ناگهان یه حشره خیلی کوچیک روی لباسم، نظرم رو به خودش جلب کرد. خواستم با دست بلندش کنم، اما نتونستم. پاهاش اونقدر ظریف بود که کرکهای روی لباسم براش مانعهای بزرگی به حساب میومدن. دیدم دوتا نقطهی خیلی خیلی کوچیک(در حد ابعاد مولکول!) جلوی سرشه. خدای من! موجود به این کوچیکی هم چشم داره. اوه....ای عقل....اون خالق! چه درک بالایی از بینایی داشته که همهی موجودات رو بینا کرده! مدتی بهش خیره بودم اونم خودنمایی میکرد. دوباره تاب تاب ... با غرق شدنی یشتر در عالم زیبایی... . آره چه خاطرهی شیرینی. هنوز شیرینیش رو میتونم حس کنم. دلم میخواد این اتفاقی که برای درختا افتاده برای منم بیفته. چقدر تازه شدن! من شیرینی دلم میخواد. از این شیرینیها. دوست دارم هرجا عید دیدنی میرم از این شیرینیها بهم تعارف کنن و من با کمال میل بردارم. وقتی هم مهمون خونمون اومد، از این شیرینیها بهشون بدم. شیرینی تازه و خوشمزه. اونقدر تازه و خوشمزه است که توی دهانت آب میشه و مزهی شیرینیش تا اخر عمر وجودت رو شیرین میکنه. آه من چقدر طیبعت و دوست دارم! باید برم با طبیعت همنوا بشم. مثل طبیعت تازه بشم نو بشم. مثل طبیعت پاک! مثل طبیعت طبیعی. خودم باشم! یک روح آزاد...گوش کن...زیبایی ...تو را میخواند... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 17:5 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
Life is indeed darkness save when there is urge, And all urge is blind save when there is knowledge, And all knowledge is vain save when there is work, And all work is empty save when there is love, And when you work with love you bind yourself to yourself, and to one another, and to God. Work is love made visible. And if you cannot work with love but only with distaste, it is better that you should leave your work and sit at the gate of the temple and take alms of those who work with joy. For if you bake bread with indifference, you bake a bitter bread that feeds but half man’s hunger. And if you grudge the crushing of the graps, ypur grudge distils a poison in the wine. And you sing though as angels, and love not the singing, you muffle man’s ears to the voices of the night.
زندگی به حقیقت ظلمت است مگر شوق و شور در میان باشد، وشوق و شور کور و بی هدف است مگر دانش در میان باشد، و دانش پوچ و بی حاصل است مگر کار در میان باشد، و کار تهی و بی جان است مگر عشق در میان باشد؛ و هنکامی که با عشق کار می کنی، خود را با خود و با خلق و با خدا پیوند می دهی. کار تجسم عشق است. کار عشق مجسم است. اگر نمی توانی با عشق کار کنی، اگر جز با ملالت و بیزاری کاری از تو بر نمی آید، بهتر است کار خود را ترک کنی و بر دروازهی معبد نشینی و صدقات کسانی را که با عشق کار میمنند بپذیری. زیرا اگر بی عشق پخت کنی نانی تلخ از تنور بدر خواهد آمد که گرسنه را نیم سیر گذارد و اگر با کینه انگور بیفشاری زهری از آن کینه در شراب تو خواهد ریخت و اگر با صدای فرشتگان آواز بخوانی و تو را به آن آواز عشق نباشد گوش آدمیان را آشفته میکنی و آنان را از شنیدن آوای روز و نجوای شب محروم میداری.
جبران خلیل جبران
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 13:18 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
وه که جــدا نمـــیشود نقش تو از خیـــال من تا چـه شــود به عاقبت درطلـب تــو حـــال من نالـــهی زیــر و زار من زارتــر اســت هــرزمــان بس که به هجر میدهد نقش توگوشمال من نــور ستــــــارگان ستــد روی چـــو آفتــاب تـــــو دسـتنمای خلق شد قامــت چون هــــلال من پرتـــو نور روی تـــو هرنفسی به هـــر کســــی مــیرسد و نمــیرسد نوبـــــت اتصـــــــال من خاطــر تـــو به خون من رغبت اگـــرچنین کنــــد هـم به مـــــراد دل رسد خاطـــر بدســــگال من دیده زبان حـــال من بر تــو گشــــاد رحــــم کن چون کـــــه اثر نمـیکنــــــد در تـــو زبان قال من برگـــذری و ننـــگری باز نــــــگر کــه بـگـــــذرد فقـــــر من و غنای تــو جور تــــو اهتمـــــام من چــرخ شنید نالـهام گفـــت منـــــال ســــــعدیـا کار تــــو تیـــره مــیکند آینــــــهی جمــــال من
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 15:58 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
بالاخره امتحانات تموم شد و برای یه ماهی اومدیم خونه. باورمون نمی شد که یک ماه اجازه داریم بیایم خونه! ولی از اونجا که تعطیلات به من نیومده! این یک ماه رو هم باید حسابی کار کنم. با دو نفر از بچههای دکترا همکاری میکردم تا مقالهای برای کنفرانس بین المللی آماده کنیم اما متاسفانه اون دو نفر به دلایلی نتونستن به کار ادامه بدن و استادم تاکید داره که مقاله تکمیل بشه. حالا من موندم و من! با یه مقالهی سنگین و کمتر از 25 روز وقت. نمی دونم شاید این دورهی فشرده تجربهی خوبی برام باشه. یک سال از زمانی که برای کارشناسی ارشد قبول شدم و مجبور شدم به شهر دیگه برم، گذشت. با همهی خوشیها و ناخوشیها و سختیها و راحتیهاش. با آدمای جدیدی برخورد کردم و دوستای تازه پیدا کردم. با تجربههای مختلف دست و پنجه نرم کردم و دیدم نسبت به کشورم و جهان بازتر شد. و جدای همهی اینها بر علمم افزوده شد.توی این مدت پدر و مادرم خیلی برام زحمت کشیدن و با صبرشون دوریم رو تحمل کردن. میدونستم که چقدر براشون سخته. آدم هر چی پیشتر میره کارش بیشتر میشه. فقط با برنامه ریزی میتونه به خواستههاش برسه. در این میون باید حواسمون خیلی جمع باشه. که اون کسی که این کارها رو پیش میبره، میخواد و برای خواستهاش تلاش میکنه، ماییم. این "من" نباید هرگز فراموش بشه. و در روزمرگی جا بمونه. مثل یک مسئلهی ریاضی طولانی، وقتی به آخر حلش میرسی یادت میره سوال چی بود!
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم
باید بری. باید این راه رو بری. و در وجود غوطهور بشی. باید در جریان زندگی جاری بشی. تا حداقل بتونی بگی که: دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت یک موی ندانست ولی موی شکافت اندر دل من هزار خورشید بتافت اما به کمال ذرهای راه نیافت
این مبدا، مقصد و راه جز خود آدمی نیست! خودی که همه باهاش آشناییم و لحظاتی رو با اون خود خلوت کردیم. و میدونیم چه نیازهایی داره. اما فرار کردیم. من مطمئنم اگر به سوالها و نیازهاش پاسخ درستی ندیم بالاخره گریبانومون رو خواهد گرفت. اون موقع وقت افسوس خوردن هم نخواهیم داشت. دلم میخواد الان برم و کتاب مثنوی معنوی رو بخونم. میتونه کمک راه باشه. اما اونی که نهایت باید راه خود رو پیدا کنه ماییم. راهی که اولین و آخرین مسافرش یک نفره. کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم... آهنگ همایون شجریان حواسم رو به خودش جلب میکنه: وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من... به خودم میگم: یک ماه دیگه ترم جدید شروع میشه. باید توشهای برگیرم! مامان صدام میکنه. حتما کار مهمی داره و الا وقتی پشت کامپیوترهستم کاری بهم نمیگه. باید برم که تمام عشق صدام میکنه...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 14:6 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
از اون وقتی که خودم رو شناختم گفتن با گرسنگی ماه رمضان به یاد گرسنهها میافتیم. و میفهمیم چه سختی میکشن و ... اما تغییری رخ نداد. بلکه تعداد گرسنهها بیشتر شد! به امید روزی که گرسنهای روی زمین نباشه. ماه پارسایی مبارک. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 13:53 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام، خداحافظ. چیز تازه ای اگر یافتید بر این دو اضافه کنید. تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار... ........................................................................................................................... پ.ن: من خود اضافه میکنم: عشق. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:1 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
بابا محکم ترین فرد خونه است. بابا مهربونه... بابا گریه نمی کنه.اما وقتی چشماش پر اشک می شه تمام وجودم می لرزه... خیلی دوستت دارم باباجونم.روزت مبارک! تحفه ای یافت نکردم که فدای تو کنم.....یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تو |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 14:48 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
صبح كه از خواب بلند شدم ساعت نه بود. ديشب دير خوابيدم و امروز دير بلند شدم. كار دارم. سريع صبحونهاي ميخورم و از خونه ميزنم بيرون. خودم رو به ايستگاه اتوبوس ميرسونم. ايستگاه شلوغه. منتظر ميشم. اتوبوس دقيقاً جلوي اداره گذرنامه ايستگاه داره. بايد منتظر بمونم. اين جوري راحتتره. آقاي ميانسالي داره از خيابون رد ميشه. نظرم رو به خودش جلب ميكنه. با دو تا چوبدستي داره راه ميره.لباس تميز و متشخصي پوشيده. به نظر مياد كه مشكل پاش بايد جديد باشه مثلاً براي يه سكته. به زحمت از خيابون رد ميشه و خودش رو به ايستگاه ميرسونه. چند دقيقه بعد اتوبوس ميرسه. جمعيت همه عجله ميكنن تا سوار اتوبوس بشن. منم به زحمت سوار ميشم. به ايستگاه نگاه ميكنم كه آيا اون آقا هم سوار شد؟ توي ايستگاه نيست حتما سوار شده. به خودم ميگم: براي ما كه سالميم سوار شدن اين قدر سخت بود اون ديگه چطوري سوار شد؟! اتوبوس راه ميفته. جا نيست كه حتي ميلهي اتوبوس رو بگيرم. ياد يكي از فيلمهاي چارلي چاپلين ميافتم: ميخواست سوار اتوبوس بشه اما اصلاً جا نبود. به زحمت از در عقبي اتوبوس سوار ميشه. اما يه آقاي ديگه از جلوي اتوبوس سوار ميشه. چارلي به ناچار از اتوبوس ميفته بيرون! چقدر اتوبوسمون شبيه اتوبوس چارليه! ذهنم ميره به سمت حرف استاد. ميگفت: كشور ژاپن برنامهريزي كرده كه تا سال 2015 از علم فوتونيك، بايد90 بيليون يورو درآمد داشته باشه!!! فكرم ميره جاي ديگه: يعني الان حال اون دانشجوها چطوره؟ 800 نفر از دانشجوهاي دانشگاه باهنر به خاطر خوردن شام دانشگاه مسموم شدن و حال چندتاشون هم وخيم بود. به كما رفته بودن. يه دفعه يه صدايي از داخل اتوبوس افكارم رو به هم ميريزه: زندگي سخته! اگه زندگي سخته چرا از مردن ميترسيم؟! نمي دونم. ميلهي اتوبوس به خاطر شدت فشار ميشكنه. حالم خوب نيست. ضعف شديدي دارم. واي خدا چقدر درس دارم! بايد تا 15 تير مقاله رو برسونيم. به خودم ميگم: يعني ما اين علم رو توليد ميكنيم و ميديم به ژاپن اونها هم تبديلش ميكنن به پول و ثروت! خوب نوش جونشون. گرسنهان. ما كه سيريم. اون مرد ِ روي پل عابر. هميشه اونجا نشسته. از صبح تا شب حتي توي گرماي ظهر! ...باغ شازده خيلي قشنگه! چه گلايي داره! به خصوص اون گل محمدي كه... اتوبوس رسيده. پياده ميشم و ميرم اداره. مداركم رو تحويل ميدم. خانم خوش اخلاقي مداركم رو ميگيره. وقتي نوبتم ميشه اسمم رو صدا مي كنه.ميگه: خانم عكس شما قابل قبول نيست.ميگم: چرا؟ ميگه:يه كمي موتون پيداست! ميرم عكاسي نزديك اداره يه عكس با حجاب كامل اسلامي ميگيرم و اسلامم رو به كمال ميرسونم. حالا ديگه مدارك كامل بود. بايد يه هفته تا ده روز منتظر بمونم. توي راه برگشت كمتر فكر ميكنم. خستهام و تشنه و گرسنه. تيغ آفتاب! چقدر آفتاب قشنگه! چقدر دلم خونه رو ميخواد......مامان و بابارو ميخواد......دارم ميرم پيششون... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:38 توسط اعظم
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستی با مردم اساس حکمت و فرزانگی است. امام علی(ع) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:3 توسط اعظم
|
|
||